تبليغاتX
ثنا


ثنا

پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی





















"دلتنگي ها ي آدمي را باد ترانه اي مي خواند،روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيردو هر دانه ي برفي به اشكي نريخته مي ماند"

تكيه دادم بودم سرم را به جسمي سخت.

ابر، بالاي سرم بود.

از پشت شيشه مي ديدمش، ابر را مي گويم.

خلوت بود اطرافم.

"براي تو وخويش چشماني آرزو مي كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند،گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود،براي تو و خويش" روحي" كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني كه در صداقت خود،ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوييم."

من حس خوبي دارم حالا.

احساس مي كنم همه فهميده اند كه من دارم اين حس خوب را.

درحركتم...

روحم نيز انگار .

صداي پرحجمي دارد و من چقدر دوست دارم صداي پر حجم را.

دخترك به من خيره شده!

"از بخت ياري ماست شايد كه آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد"

با موسيقي آرام.

همچنان در حركتم...

"مي خواهم آب شوم در گستره ي افق، آنجا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود .مي خواهم با هر آنچه مرا در برگرفته يكي شوم،حس مي كنم و مي دانم، دست مي سايم و مي ترسم. باور مي كنم و اميدوارم كه هيچ چيز با آن به عناد برنخيزد."

روبروي من حالا سبز شده.

ديگر قابل توصيف نيست.

رفتن،صداي شاملو، آسمان،ابر، سبز.

لذت وافري داشت، دقايقي با اين ها بودن.

نوشته شده در نهم مهر 1388ساعت 17:28 توسط زهره شمس| |


Design By : Night Skin