ثنا
پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی
من ندیده بودمش اینطوری تابحال من نفهمیده بودمش اینجوری تابه الان من باورش نکرده بودم تا حالایی که میگن زنده ام من اصلادرمورد اینکه میتونه دوست داشتنی باشه یا نه، فکر نکرده بودم من ولی برای دیدنش، برای باورکردنش و برای فکر کردن بهش ترجیح دادم، درمعرضش قرار بگیرم،چون اینطوری حتمادیدنی تر بود، میشدفهمیدش، شایدهم میشد دوسِش داشت. "من می خواستم درمعرضش قراربگیرم، پس رفتم." تصویری داشتم ازش ولی حالا نسبت به 2 سال پیش، از اونجا که بزرگ ترشده بودم تصویرم عمیق ترمی خواستم باشه. "من می خواستم عمیق ترباشم، پس رفتم" من…….. من ازاین "رفتن" ،تا همون مسیر منتهی به "خداحافظی "اصلا پشیمون نخواهم شد. "تا باشه از این رفتنا" اما، یه واقعیت وجود داره و اون اینه که من حالا" اومدم" و دیگه نیستم در معرض اون دیدن و فهمیدن و باور کردن و…………"دوست داشتن". سر خدارو درد آوردم اون سه روز، اما بیشتر سرتو درد بیارم خدا؟ اون حسو، اون فهمیدنو، اون باور کردنو، اون دوست داشتنو، می خوامش تا برای همیشه.
| Design By : Night Skin |
