تبليغاتX
ثنا


ثنا

پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی





















ببار
نوشته شده در سی ام خرداد 1387ساعت 11:46 توسط زهره شمس| |

این روزها هیچی سر جای خودش نیست.

 

نمی دونم اونقدر این سرِجا نبودن تو ذوق می زنه که فکر می کنی اصلا قرار بوده همه چی،

 از اول همینطور باشه.

نه، ولی من نمی خوام باور کنم که این شلختگی ازاول باید می بوده ودست مانبوده ونیست.

 

این یه واقعیته: "آدما این روزا بیشتر از گذشته شلختن"

 

خیلی مرتبن! آدم خوشش میاد.

آدما "رفتارشون" شلخته شده .

خنده هامون جا نداره انگار، بغضمون بی هوا می ترکه،

چشم هامون نمی دونه کجارو، چه آدمیو، برای کنجکاوی انتخاب کنه و.....

ما آدما شلخته شدیم.

 

نوشته شده در نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:41 توسط زهره شمس| |

خیلی آسون بود

فکرشم نمی کردم

انقدر زود، بتونم خوشحالش کنم.

اصلا انقد زود خوشحال بشه،انقدر سریع،در یک آن.

من کار مهمی نکردم ،باور کردنی نبود، برام الانم باورش هنوز، سخته

اون البته ازون آدمای خیلی با احساس و خیلی عاطفی و یه خورده شکنندس.

.......

چقدر خوشحال کردن آدما می تونه لذت آور باشه.

بعضی از آدما چقدر سهل الوصولِ نیم دایره کردن لب هاشون،خنده هدیه دادن به وجودشون.

چقدر اما بده اگه ما نتونیم، ندونیم ،راهِ خوشحال کردن آدما رو: چه دوست داشتنی و چه دوست نداشتنی.

من فقط به دوستم لبخند زده بودم و کار خوبشو تایید کرده بودم. همین.

 

نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط زهره شمس| |

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن

مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
 
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
...
while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone... ...after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word... palavra... ...after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion.... after the loss!
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت
 
and...The time.....after it’s gone!
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد
. 

 

 

نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 13:10 توسط زهره شمس| |


Design By : Night Skin