ثنا
پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی
دوباره شروع شد دوباره شروع شد، آمدن بغضی، صدای کوبیدن دستی به سینه، جاری شدن اشکی، شنیدن نوایی حزن انگیزو همراه شدن با انسان هایی نه ازجنس ما. کلمات نیز می آیند:حسین،زینب،کربلا،آب، 3 ساله. زنجیرها بر شانه فرود می آیند،پرچم ها به اهتزاز در می آیند و نذری ها آماده ی هدیه شدنند. باز داستان چادر مشکی مادر وبرپاکردن تکیه های هر شب. بازشور و اشتیاق همسالان من، برای خدمتی،کمکی،سبقت گرفتن از دیگری برای ریختن چای و جفت کردن کفشی. باز...بازلباس سقایی بر تن کودکانمان می کنیم وکاسه ای به دستشان می دهیم. باز جلوی ماشین ها را می گیریم و شربت،تعارفشان می کنیم. باز همان بوی همیشگی به مشام می رسد:بوی اسفند،گلابِ شله زرد و دارچینِ قیمه. باز صدای شیون کودکی می آیدوقتی همه می گویند:"السلام علی الحسین". باز پوشیدن لباس مشکی و گوش دادن به نوار فلان مداح و زمزمه ی جمله ای تکراری. باز چشمانمان خیس است وقتی برمی گردیم از خانه ی تکرارها. باز... باز... باز... باز... چه فاجعه ای خدایا! من اما، هنوز حسین (ع) را نمی شناسم. ۱=باشنیدن این خبر که امتحان های فردا و پس فردای دانشگاهم برگزار نمی شه ،البته که خیلی ذوق کردم .با این حساب تا حالا سر جلسه ی هیچ کدوم از امتحانایی که قرار بود برگزار بشه ننشستم تا ذل بزنم به گزینه هایی که هر کدوم برای انتخاب شدن انتظار می کشن.زیاد. امتحانات!به هرحال وبالاخره شما مال مایید و ما ،مال شما .این یعنی اینکه ما ها تو یه برهه ای از زمان به خواست خودمون همدیگرو نگاه می کنیم .از این نظر خوش بحالتونه هو، چون ما فقط نمی بینیمتون، بلکه" نگاهتون" می کنیم. این یعنی ما"با دقت "هواتونو داریم . ما خیلی هارو نگاه نمی کنیم و فقط می بینمشون، شما رو اما نگاه می کنیم ."نگاه". شما هم لحظه شماری می کنید. مطمئنم لحظه شماری می کنید برا ی لغزیدن خودکارها و مدادهای ما بر روی تن صاف و صیقلیتان.شما، چشم انتظار .ما چشم انتظار.کی تموم میشه این چشم انتظاری ها آخه . حرف از انتظار شد:"کائنات همه چشم انتظارند، ذرات در این عالم به شوق آمدن تو چه بی پروا در برگرفته اندهستی را." ۲=شمارش معکوس از حالا "باید"شروع بشه، تاآخر هفته ی دیگه. داره میاد اون دو روزی که ......دوروزی که......... به هیچ وجه نمی خوام به استرس هایی که قبل از امتحانا میاد سراغم فکر کنم .دلم نمی خواد اصلا به این فکر کنم که امتحانای برگزار نشدم چی میشن. بالاخره یه تاریخیو اعلام می کنن و منم که درسامو خوندم (خداییش با این همه وقت میشد خوندشون دیگه) میرم سر جلسه و نگاه می کنم به اوراقی که انتظار می کشن برای نگاه شدن. می خوام به این فکر کنم که اون دوروز رو چطور میشه به بهترین شکل گذروند. چطور میشه فهمید ..... فکر می کنم به راه هایی که تنها به اشک ریختن صرف و اندوه عادی ختم نشه. می خوام به وجود انسانهایی فکر کنم که اگر نبودند این هستی نبود. بعد به اینجا برسم که من که ما (البته خودم رو در کنار این آدما نمی گذارم)اگر نباشیم در جایی ازاین هستی خللی وارد میشه؟ و کلا تا حالا چیکار کردم که اگر نباشم، نبودنم رو، بشه حس کرد و فهمید. به خیلی چیزای دیگه هم البته میشه فکر کرد و رسید. من می خوام به اینا برسم .در هر حال این دو روز(تاسوعا و عاشورا) عرصه ی پهناوریه برای رسیدن به خیلی چیزا. تجربیاتمون رو در اختیار هم بگذاریم ،بد نیست. تا بعد دارم میرم برای ضیافت،مراسم،برنامه ، جلسه و... نمیدونم، هرچی که می خوای اسمشو بگذار. دارم میرم امتحان بدم. شروع میشه باز، از 2هفته ی دیگه.پس باید بخونمشون. کتابامومی گم، دیگه. نمی دونم چقدر دوست دارن تا من نگاهشون کنم و بعد لذت ببرم از خوندنشون، از بودن با هاشون، از اینکه شب تا صبح با چشم باز، خیره بشم و بهشون بگم دوست دارم، با شما باشم. اینا رو نمی دونم. ولی گرچه رشته ی من رشته ی خوبیه، واقعا، اما اینکه فقط دارم برای امر امتحان می خونمشونو به این بهانه در کنارشون هستم آزار می بینم. من شما رو دوست دارم ،اما مجبورم این ابراز دوست داشتنو یه مواقع خاص (موقع امتحانا)یادآوری کنم، بهتون. شما منو درک می کنید حتماً، نه؟ "راستی برام دعا کنید، هیچی درس نخوندم"

| Design By : Night Skin |

