تبليغاتX
ثنا


ثنا

پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی





















 باورم نشد، اصلاً

فکرشم نمی کردم. نمی دونم چرا شد.

نمی دونم چرا؟

به هر حال گفت دیگه، اون چه باید می گفت.

گفت ،حافظو می گم، امشب، شب یلدا گفت:

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

بعدشم گفت:ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

 چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

گفتن این اما یه جوریم کرد:

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

مرسی اما می دونی دوست داشتنی ترینم چی گفت بهم:

سوره ی حج اومد تو روز عید قربان:او آنچه پیدا و آنچه ناپیداست همه را می داند.

آن کس که می پنداردخدا هرگز او را یاری نخواهد کرد وی را بگو :طنابی به سقف آسمان در آویز وبه گردن افکن، سپس طناب را ببُر که آیا این حیله و کید او خشمش را از بین خواهد برد؟(آیه ی 15)

ای کسی که دارای نگاه متفاوت هستی ...............

 

نوشته شده در سی ام آذر 1386ساعت 23:45 توسط زهره شمس| |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
 
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
 
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
 
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود 

من عاشق چشمت شدم ...

"افشین یداللهی"

...هان چه خبر آوردی؟

نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت 20:33 توسط زهره شمس| |

امروزختم خواهر دوستم بود.

خواهردوست من دریک تصادف باخردسال دوساله اش مرد. مودبانه تر: فوت کرد یا ...خدا رحمتش کند.

حالا همه می دانیم چه می ماند:رقص اشک ها ،بر گونه ها، فهماندن قدرت این همه غلتیدن به شکلی زیباست.

حالا دوست من ،مادرش و همه ی خانواده اش "می گویند" داغدارهستند.

به مشهد رفته بود و عکسی به یادگار انداخته بود وای که چقدر دوست دارم عکاس هم شوم یک عکاس حرفه ای تا بتوانم ازلحظاتی چیک چیک کنم که وقتی بعد، نگاهش می کنی زنده بودن و زندگی را در آن ببینی.

همان عکس را که ،با دو ساله اش انداخته بود، می چرخاندند وبعد کلی آه ،همه ،می کشیدند.

قرآن می گیرم از زنی، می گوید: قبلا خوانده شده و من با کمی عصبانیت که بدید قرآن رو، این حرف چیه؟

همه قرآن هم می خوانند: تند، آرام، بدو ن توجه به معانی یا غرق در آن ها.

برای همه چیز اینجا کلی برنا مه ریزی شده از قبل:

خرماها ،این همدمان همیشگی نبودن و ناله ،برای هرچه با آبرو برگزار شدن این ضیافت به خاطر اعلام باطل شدن دو شناسنامه، در کنار یکدیگرچه زیبا متحد شده اند.

تمام شد، مجلس ختم را می گویم.

خداحافظ. ایشالله در شادی ببینیم شما را.

عادله، دوست من خیلی ماتم زده است، برای نبود خواهرش.برای نبود خواهرزاده اش که چقدر دوست داشتنی بود.

گریه می کنم و می گویم عادله گریه نکن.

در راه باز گشت مرور می کنم آنچه که قرار است.......

مامان برایم قرآن زیاد بخوان. بابا مرا زیاد، یاد کن.

صدای الرحمان و غرق در سفیدی شدن .می پو شانندم با آن.

سوال، می گویند، می خواهند، بپرسند، از من.

مامان برایم فاتحه بخوان، بابا با صدایی بلند بخوان.

 

منو رها کن از این... 

 

نوشته شده در یازدهم آذر 1386ساعت 22:4 توسط زهره شمس| |


Design By : Night Skin