تبليغاتX
ثنا


ثنا

پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی





















تموم شد

حالا فردا یا فردای فردا رو میگن عید و ما به هم تبریک می گیم و می گیم مبارکه.

تموم شد

..

تموم شد

حالا 30 روز گذشت از همه ی اون روزایی که خوش بودیم با...با فقط یاد خدای

دوست داشتنیمون.حالادلمون تنگ میشه؟تنگ میشه برای حتی هلیم دم افطار؟

تموم شد

هرچقدر هم که ناله کنی که ای وای چرا رفتی ؟رفته.رفت.

و حالا تو می تونی به یاد شبای قدری بیفتی که با چشم باز و بسته گفتی :بک یا

الله و ...

تموم شدوحالا تو موندی و یه عالمه فرصتی که می تونستی در آغوش بگیری و رهاش نکنی.

حالا پشیمونی از تمام مهربونی نکردنات،از تمام به چنگ نینداختن دریا دریا انسان

شدن؟

تموم شد

حالا دنبال دیدن ماهی،ماه

زودتر ببینیش انگار خوشحال تری.چقدر ماه بود این ماه و ما دیدیمش؟

حالا این منم

میشه... میشه

از این میشه میشه ها زیاد گفتم

بگذار به این حسرت خوردنام ادامه بدم.برام خیلی وقت گذاشته بود.

نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 22:21 توسط زهره شمس| |

                 

               در گوشی نه، آهسته نه، بلندتر می گویی؟ نه نه نه نه نه نه  

                        جیغ بکش، می خواهم بند بند وجودم به ارتعاش در آیند

                                              می خواهم هرم نفسهایت

                                   که در طنین گوش خراش صدایت موج می زند

                                                      در وجودم بماند

                                                تنها برایِ لحظه ا ی کوتاه

 

نوشته شده در پانزدهم مهر 1386ساعت 22:23 توسط زهره شمس| |

نوشته شده در یازدهم مهر 1386ساعت 22:50 توسط زهره شمس| |

       من سرمایی ترینم

۱=سردمه، خیلی، اصلا از اول سرمایی بودم.

دستام همیشه سرده،یخه .

اصلا همیشه همینطورم،تابستونو زمستون نداره، که.

همیشه با هر کس دست می دم اولین جمله ای که می شنوم اینه:وای !چقدر یخی.

اگرچه سرما رو بیشتر از گرما دوست دارم ولی حالا که زمستون داره میاد ،غصه ام گرفته.

تو زمستون تا مغز استخونام تیر می کشه از سرما.

قصه ی غصه ی سرمایی بودن من، برای من، قصه ی عجیب،غریبیه.

سرماییم ،سرمایی.

هیچ وقتم انگار نمی خواد آب بشه، این یخ سفت و سخت.

۲=چند شبه خیلیا از تقدیر حرف می زنن،می گن تقریر.

صحبت از سرنوشته ،میگن :نوشته.

خیلیا می گن: ۱۹،بعضیا از عدد۲۱ ،خیلیا۲۳ وآدمایی هم،  ازبیست و هفت، حرف می زنن.

بعد اسم یه کسی رو میارن که .........

میگن قراره سرنوشت 1سال آینده ی ما نوشته بشه و بعدشم برای تثبیت امضا.

قول بده، ای کسی که می خوای تموم یخا رو آب کنی:

 دیگه سرمایی نباشم.

ای کسی که انتها ،بن بست،پایان ،دو راهی حتی ،برات معنی نداره ،قول بده، قول.

 

نوشته شده در نهم مهر 1386ساعت 21:48 توسط زهره شمس| |

 شده بعضی وقتا از دست خودت، فقط ازدست  خودت ،دلت بخواد داد بزنی و دیگه دوست

نداشته باشی این خودت رو؟

دلم می خواد جیغ بکشم از دست خودم.

شده دیگه احساس کنی یه جوری شدی که متفاوته از اون چه قبلا بودی؟

دلم می خواد همون بشم که بودم.

شده.....

دلم می خواد....

شده .........

دلم می خواد.......

ماه رمضون به نیمه رسید و خیلی چیزا دلم می خواد.

 نه باور کن نمی تونم .

گرچه من رو سرآمد مخلوقات خودت قرار دادی اما باور کن قادر نیستم .

می خوام بهتر باشم. این توقع زیادیه از تو که منتهای توانستنی .

باشه، باشه، میدونم چه می گی :

میگی از تو همت .......

دلم آسمون می خواد، خدای دوست داشتنی خوب خودم.

فقط تو می تونی .

کمکم کن آدم بشم. آدم .

وقتی نمونده، نذار باز حسرت بخورم، اون زمان که بفهمم تموم شد یه عالمه فرصتی که در

اختیارم گذاشتی و من فقط "دوره کردم روز را و شب را، هنوز را"

احساسم بهم میگه قبل از این انگار، یه جور دیگه دوست داشتمت ای کسی که بهترینی،

 دوست داشتنی ترین هستی  وخدایی فقط تو را سزاست.

احتیاج من به تو مثل.........احتیاج من به توست.

خدایی تنها تو را سزاست.

 

نوشته شده در پنجم مهر 1386ساعت 20:40 توسط زهره شمس| |

دختر، جوان بود  ودوست داشتنی . نگاه نافذی هم داشت

 نگاهش نگاه کردنی است،دوست داشتنی است

امروز اما نمی دانم چرا سکوت می کند تنها ،حرف نمی زند

از آن دسته از آدم هاست که دوست داری صدايش را بشنوی حتی اگر بيراه بگويد

که دوست داری صدايت را بشنود حتی اگر مهمل بگويی

که دوست داری چشمت به چشمش بيفتد:زياد، فراوان

که دوست داری گذرت به گذرش بيفتد و با هم روبه رو شويد: بی نهايت

هنوز نفهميدم علت اين همه سکوت را

از هر که می پرسم می گویند...

هيچ چيز نمی گويند

همچنان دوست دارم نگاهش کنم

شايد از معدود آدم هايی است که برای دانستنشان انقدر کنجکاوم.

مرد جوان تصميم گرفت

نمی توانم

 موجودی به اين دوست داشتنی نديدم تا بحال

خدايا!

سلام

اين آغاز ابراز آنچه بود که بی تابش بود،که بی قرارش بود

سلام

سکوت می شنود

نگاهش را بر می گرداند

اين نوازش دستان مادراست که بر شانه هايش حس می کند

مرا کنا ری کشيد

مادر حرفی نزد، از نگاهش خواندم

اما گفت:ثنا نمی بيند، نمی شنود ،حسی ندارد، راه نمی رود...

ومن در تمام اين مدت دلم را به مجسمه ای خوش کرده بودم؟

دستانش را فشردم گرم شد.

 ثنا مرا ديد ،شنيد، حس کرد، با من آمد.

حالا سالها گذشته است و ثنا از فرط بيماری درگذشته

من اما هنوز دوست دارم صدايم را بشنود، اگرچه مهمل می گویم.

 

نوشته شده در یکم مهر 1386ساعت 21:57 توسط زهره شمس| |


Design By : Night Skin