تبليغاتX
ثنا


ثنا

پشت آن واژه ایستاده بودم ،سرک می کشیدم تا بیایی،غافل از اینکه آن واژه تویی





















تقدیم به مادرم که دوستش دارم ،که دوستش دارم ،که دوستش دارم........

تولدت مبارک

صدای گریه می آید،صدای حزینی است،اما با آمدنش چه وجدی به چهره ی همگان می پاشد

وچه معصومانه، پا به دنیایی می گذارد که در آن از معصومیت خبری نیست.

چه شاد است و خوشحال آن کس که معصومی را به جمع همه ی معصومیت های فراموش

شده تقدیم می کند تا لبخندی بر لب هر آنکس که زندگی را می فهمد و به آن عشق می ورزد

روانه سازد.

مادر...و من چه بی محابا کلمه ای را بر زبان می آورم که بر زبان آوردنش نیز مثل فهمیدنش

مثل دوست داشتنش ،مثل تمام خوبی های او معنادار و سخت و زیبا و نافهمیدنی است.

مادر همان کسی است که به زندگیت حلاوت بخشید و به مسیر تو جهت.

تو باید نگاه نگاه کردنی مادرت را با تمام بغض های فرو خورده اش، با بغض های فرو نخورده

اش ،با تمامی راز و رمز های وجودش بفهمی.

تو اینک وامدار نگاه کسی هستی که بدون او معنی هیچ نگاهی را نخواهی یافت.

نظیر دلستانی های مادر نزد هیچ کس نیست.

اگر تنهاترین تنها شدی، خدا هست ،

اما اگر تنهایی نزد مادرت برو  و سر بر زانوانش بگذار زیرا:

مادر بسان تمام خوبی هایی است که تو فقط با تعمق، پی به راز وجودش می بری.

نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:51 توسط زهره شمس| |

انگار نه انگار که داره میاد،

اصلا آدم فکر می کنه که اومدنش قرار نبوده و نیست

اصلا انگار دیگه اومدنو نیومدنش برامون فرقی نداره..

انگار یادمون رفته که چه ذوق و شوقی داشتیم برای اینکه پای سفره ی افطار بنشینیم و باور

کنیم که می تونیم یه حس خوب و معنادار داشتاه باشیم.

ما انگار خیلی چیزا یادمون رفته.

از روی عادت انگار، زندگی می کنیم.

خوب ها، برامون خوب و بدها برامون بده.

جویای علت ها نیستیم و از این کار خوشمون نمیاد.

ما ،ولی یادمون نره اون چیزایی که از یاد بردنشون می تونه برامون گرون تموم بشه.

 

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1386ساعت 7:57 توسط زهره شمس| |

آنقدر زیباو خواستنی بود که دوست داشتی دستشو می بوسیدی و می گفتی که چقدر دوست داشتنی هستی .

آنقدر، اما خسته بود که نفهمه تو ،چنین احساسی نسبت بهش داری.

اصلا خوابش برده بود.

گرچه کارش طوریه که باید فقط یکجا بشینه ،اما حتی فقط حرکت چشمها، برای دیدن این یه عالمه آدم، کافیه که اونقدر خستت کنه تا تو خوابت ببره .

خیلی دوست داشتم بیدار بود تا دستم رو روی شونش میگذاشتم یا اینکه نوازشش می کردم.

با خودم فکر کردم چرا باید اینقدر خسته بشه که حتی نشسته خوابش ببره .راستشو بخواین کارش خیلی آسونه ،نه تحرکی،نه حتی ایستادن گاه گداری .

فقط نشسته اما خیلی کم توانه،اونقدر که دلت براش می سوزه.

 پسرک فقط چهار سالش بود ،روی پل میدان انقلاب در حال فروختن فال ،نشسته، خوابش برده بود .

باد، صد تومانیش را داشت می برد.

برام فال می گیری ؟برایش فال گرفتم:

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندین هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:35 توسط زهره شمس| |


Design By : Night Skin